افکار پیرمردی که در حسرت سایه ارغوانی است، مثل سایه من، او را می برد


گزارش کردن خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)«روح من بال به آسمان می گشاید/ خوشبختانه بال می گشاید و پرواز می کند/ شادی جاودانه آغاز می شود/ آزادانه می خواند و آزادانه پرواز می کند!…

شعر پرواز / تهران، فروردین ۱۳۲۷

سحرگاه ۲۸ مرداد هوشنگ ابتهائی (شاد) شاعر و پژوهشگر درگذشت و با رفتنش دنیایی از لطافت و امید و مهربانی خاموش شد. اما یاد او هنوز در اشعارش زنده است و در کتابی که خاطرات جالبی از او وجود دارد که به نسل آینده می گوید که سایه کی بوده و در کدام عصر می زیسته و شعرش چگونه جوشیده و به امروز رسیده است.

کتاب «پیر پرنیان اندیش» مجموعه دو جلدی خاطرات هوشنگ ابتهاج نامور به سایه نوشته دکتر میلاد عظیمی، عضو هیئت علمی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و عاطفه طایی، پژوهشگر ادبی و توسط انتشارات سوهون منتشر شده است. . این خاطرات حاوی اطلاعات دقیق و مفصلی از اهالی فرهنگ به ویژه ادبیات و موسیقی، نام هایی چون سیاوش کسرایی، نیما، احمد شاملو، فروغ فرحزاد، مرتضی کیوان، شهریار، نصرت رحمانی، مهدی احوان الطلیحی، محمدرضا شجریان، پرویز مشکاتیان است. ، محمدرضا لطفی و بسیاری از شاعران و نوازندگان دیگر در این کتاب گنجانده شده اند که سایه در طول زندگی خود از هر یک خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارد که خواندن آن برای مخاطب جذاب و لذت بخش است.

سایه در این خاطرات از رشت و خانه ای پر از گلابی وحشی و خرمالو و انار می گوید که امروزه تقریباً اثری از آن باقی نمانده است: «خانواده ما در اطراف حیاط خانه ما زندگی می کردند… عمو، خاله، مادربزرگ. «از خانه‌ای که در تابستان پر سروصدا است و با مربای بالانگ، ماهی خشک‌کن و هزار داستان خواندنی که امروزه کمیاب یا کمیاب است، آغشته به آن می‌شود. خانه‌ای که سایه در آن بزرگ شده، خدمتکار و خدمتکار دارد، از بالاخانم که عروسک‌سازی را یاد می‌گیرد تا زنی که در حیاط آوازهای محلی خاص می خواند و یواشکی و در گوشه ای دور از آن دسته از زنان همه را به ذهن متبادر می کند.

او از مدرسه و دفتر شعری که همه جا همراهش است از کلاس های فیزیک، تاریخ، جغرافیا و منطق می گوید و از نمرات هایی که چهره ناپلئون را سفید می کند و نگرانی مادرش برای پسری که نمی خواهد درس بخواند و شوخی های خودش را می خواهد. . پدرش در خاطراتش جایگاه ویژه ای دارد، میرزاآقایان ابتهای که در محله سبزه میدان برو رشت زندگی می کرد و دوست خوب مردم و غمگین از روزگار سختشان بود، هرچند مردی ثروتمند و ثروتمند بود. رفتار خاص خودش در خانه بزرگش، همانطور که سایه می گوید: پدرم هیچ وقت بچه هایش را خراب نمی کرد، او مردی آرام بود و همیشه ناهار را جدا از ما در اتاقش می خورد. پدر و مادر سایه عمر زیادی نداشتند، مادرش در ۳۸ سالگی در حالی که پسرش نگران بود و پدرش در سن ۵۸ سالگی در رشت درگذشت و دوستانش او را به خاک سپردند و تشییع جنازه اش را برگزار کردند. سایه در پس ذهنش همیشه زمزمه هایی از دغدغه والدینش برای شعر و شعر دارد. این مخالفت آنقدر عمیق بود که «به افتخاراتش می دانست که شعری نگفته است». اما خوشحال بود که شاید پسرش شاعری نصف دیگر آثارش از خود به جای بگذارد.

سایه شهر رشت را شهری روشن و سرزنده توصیف می کند که از هر گوشه و کنارش خاطرات تلخ و شیرین فراوانی دارد، از تئاتری که در نوجوانی بازی کرده و در سه یار دوبستانی نقش خیام را بر عهده گرفته و دیگران را وادار به انجام آن می کند. از آنها بلیط تئاتر خرید. تنها پسر خانواده ابتهای از شیطنت هایی که گاه قلدری می کرد سیر نمی شد تا اینکه آن شور و شیطنت با دوستی اش با کتاب کم رنگ شد، کتاب هایی که گاهی در میان کتاب های پدرش پیدا می کرد قدیمی بود و بعدها کتابفروشی مطیع که بعداً با آنها دوست شد و مشتری دائمی کتابفروشی شد. رمان های پلیسی مانند آرسن لوپن، ینگوز رجایی، شرلوک هلمز و جنگ و صلح که همه را خریده بود، اما سعدی و حافظ بیش از هر چیز در ذهنش ماندگار شدند. کوش می‌گوید من همه چیز را می‌خوانم: «جن‌گیری، کیمیا، کتاب‌های ترکیبی… از صبح که بیدار می‌شدم نفس می‌خواندم تا چشمانم سیاه شده بود. من قبلاً خیلی سریع می خواندم، به طور متوسط ​​۴۰۰ تا ۵۰۰ صفحه در روز.” اما این عادت خواندن ابتدا در کلام او اصلاح و «تعلیق» شد!

سایه اولین شعر خود را در کودکی تحت تأثیر شاهنامه فردوسی در حادثه ای پرتلاطم سروده است: «وقتی افتادم و دو دندان در لثه ام افتاد. یک نفر بیتی خواند که بعداً فهمیدم از شاهنامه است: “با گرز آهنگری او را آنچنان بزنم” و بعد از شنیدن آن گفتم: “آهن به آهنگرها می زند… فکر کردم این بیت مال من است، اما نمی دانم. می دانم از کجا از این بیت شاهنامه به ذهنم رسید. اما در جای دیگری می گوید که نام خانوادگی Shadow را دوست دارد زیرا کلمه عجیبی است: “اما آرامش و سکوت و فروتنی در آن وجود دارد.” مثل این بیت که می پسندد: «چون سایه ام را برمی داری / سر و آستانه قابیل به امتحان».

اما جالب اینجاست که فراتر از مردم و همه بزرگانی که با سایه همراه بودند، داستان ارگوان را می توان هزار بار با آهنگی که سایه برایش خواند و ماندگارتر شد، خواند. داستان ارگاوان از این قرار است که در سال ۱۹۴۵ هنگام ساختن خانه ای در خیابان کوسک، هنگام ساخت آن متوجه یک کنده چوبی در زیر زمین شد. او نمی دانست چه نوع درختی است تا اینکه در اردیبهشت ماه روی کنده اش نشانه هایی از حیات یافت و اره ها ظاهر شدند. بعد از آمدن برگ های درخت، سایه متوجه شد که این درخت بنفش است. سپس یک آهنگ در مورد او بنویسید.

گویی بنفش نماد همه چیز در مورد سایه بود: “این خانواده بود، عشق بود، رویا بود…”
بنفش بنفش صورتی بهار!/ برمی خیزی/ آواز خونین من/ یاد رفقای رنگارنگم/ بر زبانت نگه دار/ آواز ناخوانده ام را می خوانی/ ازگوان شاخه خون من جدا شده/